صبر اینگلیسی!

۱۳۹۴/۱/۳ ۱۳:۲۵:۵۸اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۳|دسته موضوعی: حکایت های نیمه طنز داهول!|برچسب ها: , , |بدون ديدگاه

در یکی از مستعمرات انگلیستان شخصی در سمت سفیر مشغول کار بود، سرایدار صفارتخانه که از اهالی همان شهر بود و به تازگی ازدواج کرده و زن خیلی زیبائی داشت، سنگ صبور او بود و به این صمیمیت نیز می بالید، روزی سفیر سرایدار را خواست و به او گفت:

می دانی که من در این شهر تنها زندگی می کنم و غریزه بشری ایجاب می کند تا هر مردی با زنی مانوس باشد، به انتخاب خود زنی را برایم برگزین تا هفته ای یک بار هم صحبتم گردد، از جانب من هر چه قدر هم که پول خواست به او بده.

سرایدار پس از جستجوی فروان زنی را حاضر کرد و به خدمت سفیر فرستاد؛ سفیر چون زن را دید احترامش کرد و قهوه ای تعارف نمود و پس از صرف آن و چند کلمه خوش و بش پشت میز خود نشست و به مطالعه پرداخت تا این که زن خوابش برد، شب به همین منوال سپری گشت، صبح موقع گرفتن دست مزد که شد زن به سرایدار گفت : این مرد تمام شب روزنامه خواند و نزدیک من نشد …!

سرایدار هفته بعد زن دیگری را آورد و هفته ها به همین منوال گذشت، جالب اینجا بود هرکه را که می آورد سفیر نزدیکش نمی شد. هفته چهارم رندانه با خود گفت: این مردک که نزدیک هیچ کدام از این زنها نمی شود و پول خوبی هم می دهد، بهتر است هفته بعد زن خود را بفرستم تا آن پول نصیب خودم گردد، در خیالش به ریش او نیز خندید و گفت من نمی دانم اینها با این همه خریت چطور تا بدینجا پیش رفته اند و استعمار کرده اند …!

هفته که تمام شد زن خود را به نزدش فرستاد و خود پشت در منتظر ماند تا او به مطالعه بپردازد، پس از چند لحظه حس کنجکاویش اجازه نداد و از روزنه قفل اتاق را نگاه کرد …!!!

تازه فهمید که سفیر هفته ها (فقط) منتظر امشب بوده است، ولی حیف که کار از کار گذشته بود …!

 

(باز نویسی شده از کتاب خنده و گوهر، اثر میر خدیوی)

داهول: این را برای کسانی باز نویسی کرده ام که در سیاست فقط هفته های اول را آموخته اند …!

ثبت ديدگاه