در ادبیات کهن مترسک را داهول می نامیدند!

قانون مشروطه!

۱۳۹۴/۱/۴ ۱۷:۳۶:۴۱اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۳|دسته موضوعی: حکایت های نیمه طنز داهول!|برچسب ها: , , |


پیرزن پرسید: منظور از مشروطه چیست؟
گفتم: قوانین جدیده.
گفت: مثلا چه؟
مرا شوخی گرفت، گفتم: مثلا دختران جوان را به پیرمردان دهند و زنان پیر را به جوانان!
دخترش گفت: این کار چه فایده دارد!!!!؟
پیرزن از جا پرید و با عصبانیت رو به دختر کرد و گفت:
خفه شو دختره بی حیاء، حالا کارت به جایی رسیده که به قانون مشروطه ایراد میگیری، اتفاقا قانون بسیار خوبی است!

قیمت سیلی!

۱۳۹۴/۱/۳ ۱۳:۲۷:۲۰اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۳|دسته موضوعی: حکایت های نیمه طنز داهول!|برچسب ها: , , |

مردی از کوچه ای عبور می کرد که ناگهان جوانی بدون جهت سیلی محکمی به صورت او زد، آن شخص گریبان جوان را گرفت و نزد قاضی برد و قضیه را توضیح داد.
قاضی پس از تحقیق گفت: این جوان باید دو ریال جریمه بدهد و برود.
جوان گفت: آقای قاضی من هیچ پولی همراه ندارم، اجازه بفرمائید تا از منزل بیاورم. قاضی گفت: برو و زود برگرد.
جوان رفت و شخص سیلی خورده مدتی به انتظار نشست ولی او برنگشت.
شاکی پیش خود گفت: چون قاضی از او ضامنی نگرفت، دیگر نمی آید؛ برخاست و پیش قاضی رفت و سیلی محکمی زیر گوش قاضی زد...

صبر اینگلیسی!

۱۳۹۴/۱/۳ ۱۳:۲۵:۵۸اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۳|دسته موضوعی: حکایت های نیمه طنز داهول!|برچسب ها: , , |

می دانی که من در این شهر تنها زندگی می کنم و غریزه بشری ایجاب می کند تا هر مردی با زنی مانوس باشد، به انتخاب خود زنی را برایم برگزین تا هفته ای یک بار هم صحبتم گردد،از جانب من هر چه قدر هم که پول خواست به او بده.
سرایدار پس از جستجوی فروان زنی را حاضر کرد و به خدمت سفیر فرستاد؛ سفیر چون زن را دید احترامش کرد و قهوه ای تعارف نمود و پس از صرف آن و چند کلمه خوش و بش پشت میز خود نشست و به مطالعه پرداخت تا این که زن خوابش برد، شب به همین منوال سپری گشت، صبح موقع گرفتن دست مزد که شد زن به سرایدار گفت : این مرد تمام شب روزنامه خواند و نزدیک من نشد …!
سرایدار هفته بعد زن دیگری را آورد و هفته ها به همین منوال گذشت، جالب اینجا بود هرکه را که می آورد سفیر نزدیکش نمی شد...