حسین زمانه!

۱۳۹۴/۱/۲ ۱۸:۱۷:۲۲آبان ۲۲ام, ۱۳۹۲|دسته موضوعی: مناسبت ها|برچسب ها: , |

به ناگاه صحنه عاشورایی را دیدم که مولای آن نیز در غربت و مظلومیت بود، مولایی که جیره خورانش زمین و آسمان را پر کرده اند ولی هواداران حقیقیی اش به عدد انگشتان دست هم نمی رسند، مولایی که او نیز مثل امام کربلا ندای "هل من ناصر ینصرنی" سر می‌دهد ولی مثل همان امام به جز اندکی به درخواست او لبیک نمی گویند، مولایی که چه بسا مظلومیتش از مظلومیت حسین (ع) هم بیشتر است یا حداقل طولانی تر، زمین کربلایی را دیدم که صاحب آن نیز تنها بود و آن زمان بود که قطعه معروف "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" ذهنم را به خود معطوف کرد گویی این قطعه بیانگر همان صحنه بود ولی با تفاوتی اندک، چرا که گلوی مبارک حسین(ع) را شمشیر رنج داد و قلب نازنین مولای عصر را غفلت شیعه؛ به پیکر مطهر آن امام اسب ‌دواندند و پیکر مطهر ایشان را با بی اعتنائی به گلوله بستند.

همگام با مظلومیت علی در نهج البلاغه

۱۳۹۴/۱/۲ ۱۸:۵۷:۳۰مرداد ۷ام, ۱۳۹۲|دسته موضوعی: مناسبت ها|برچسب ها: , |

کاسه های غم و اندوه را جرعه حرعه به من نوشاندید و با نافرمانی و ذلت پذیری رای و تدبیر مرا تباه کردید، من دیگر هیچ گاه به شما اطمینان ندارم و شما را پشتوانه خود نمی پندارم، شما یاران شرافتمندی نیستید که کسی به سوی شما دست دراز کند، به شتران بی ساربان می مانید که هرگاه از یک طرف جمع آوری گردید، از سوی دیگر پراکنده می شوید؛ سرزمین شما را پیاپی می گیرند و شما پروا ندارید، چشم دشمن برای حمله شما خواب ندارد ولی شما در غفلت به سر می برید...!
شگفتا می خواهم به وسیله شما بیماری ها را درمان کنم ولی شما درد بی درمان من شده اید، کسی را می مانم که خار در پایش رفته و با خار دیگری می خواهد آن را بیرون کشد!
خدایا من این مردم را با پند و تذکرهای مداوم خسته کردم و آنها نیز مرا خسته نمودند، آنها از من به ستوه آمده و من از آنان...

حتی به اندازه یک جرعه آب…!

۱۳۹۳/۱۲/۸ ۱۸:۳۸:۳۴تیر ۲ام, ۱۳۹۲|دسته موضوعی: اهل بیت، مهدویت و انتظار|برچسب ها: , , |

غلام گفت: ای شاه چه می دهی به جای یک جرعه آب؟!!
شاه گفت: نیمی از سلطنتم را...!
غلام جرعه ای آب به او داد، ولی اندکی نگذشته بود که شاه دوباره تشنه گشت، برای بار دوم از غلام تمنای آب نمود و غلام همان سوال را دوباره مطرح کرد.
شاه یک بار دیگر گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
آری آن که تشنه است و تشنگی را دریافته است و می خواهد تشنه گی وجود خویش را با وجود امامش سیراب کند، تمام هستی خود را به پای رسیدن به محبوب می ریزد.دیگر برایش مهم نیست که چه دارد و یا چه ندارد، برایش فرقی نمی کند که از دست می دهد و یا به دست می آورد، بلکه مهم رسیدن به محبوب است و بس...