صبر اینگلیسی!

۱۳۹۴/۱/۳ ۱۳:۲۵:۵۸اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۳|دسته موضوعی: حکایت های نیمه طنز داهول!|برچسب ها: , , |

می دانی که من در این شهر تنها زندگی می کنم و غریزه بشری ایجاب می کند تا هر مردی با زنی مانوس باشد، به انتخاب خود زنی را برایم برگزین تا هفته ای یک بار هم صحبتم گردد،از جانب من هر چه قدر هم که پول خواست به او بده.
سرایدار پس از جستجوی فروان زنی را حاضر کرد و به خدمت سفیر فرستاد؛ سفیر چون زن را دید احترامش کرد و قهوه ای تعارف نمود و پس از صرف آن و چند کلمه خوش و بش پشت میز خود نشست و به مطالعه پرداخت تا این که زن خوابش برد، شب به همین منوال سپری گشت، صبح موقع گرفتن دست مزد که شد زن به سرایدار گفت : این مرد تمام شب روزنامه خواند و نزدیک من نشد …!
سرایدار هفته بعد زن دیگری را آورد و هفته ها به همین منوال گذشت، جالب اینجا بود هرکه را که می آورد سفیر نزدیکش نمی شد...