گاهِ تازگی دمید، تازه شو!

 

به نام آفریننده تازگی!

نورورز از راه رسید و نسیم مست کننده تازگی وجود عالم را فرا گرفت، جانی نو به جسمش هدیه داد و طراوتی محسوس به ارمغان آورد، پرندگان آواز شادی سر دادند و رودهای زلال در جریانی پر تلاطم افتادند، طبیعت رختی نو پوشید و نمایی دلربا یافت، عطر خوش بهار حسی نو در وجود سردِ زمین دمید و جانش را شکوفا نمود!

آری، زیبایی اولین ثمره تغییر و عطر دلربای نشاط نخستین ارمغان تحول است، طبیعت  نو می شود تا صفحه ای پر از عبرت پیش روی انسان بگستراند و درسی مجدد به او هدیه دهد، شاید این مهم ترین آموختۀ انسان از تازگی فصول باشد!

آری، گاهِ تحولِ طبیعت فرا رسید و دستان لطیف نوروز پیکر آن را نوازش کرد، پس اکنون بهترین زمان برای غلطیدن دستان پر مهر توبه است بر پیکر آلودۀ روح، توبه سر آغاز تغییر و شروع تحول در حیات آدمی است، توبه نه تنها از عصیان که از غفلت و عادت، دو بلای سعادت سوز هستیِ آدمی…!

توبه از تعلق بیهوده که چون حصاری حُرّییت بی منتهای روح انسان را به اسارت کشید و چون رشته های خود به هم تافتۀ کرم ابریشم نَفَسِ جانش را تنگ کرد، توبه از آرزوهایی دور که غفلت را در نهاد آدمی بهینه کرد و عادت را شیوۀ معمول روزمرگی اش قرار داد!

توبه از خُلقیّاتی که در زیر پوستِ زیبایِ ظاهرش سرطان وار هر روز پیش تر رفت و سلامت نَفسَش را به مخاطره انداخت، شرک و دورویی، عجب و حسادت، کبر و کینه، شهوت خفته، حب جاه، حب تحسین، و هزاران نطفۀ شوم دیگر که چون تخم حشرگان غیر قابل کنترل زیر طبیعتِ راحت طلبِ نفس جا خوش کرده اند، می خورند و آماده می شوند تا به وقتش سر از پوستۀ نازکِ خویش رهانده و بسان اژدهایی تمام سعادتش را ببلعند…!

انسان این کفران کنندۀ مستمر نعمت، هستی گرفت تا در ابدیت جلوه کند تا زمانی که خدا خدایی می کند بدرخشد ۱ و بر تارک مخلوقات اله روشنایی بخشد، حبوط کرد و قرار شد تا لحظه های زندگی دنیایی اش را بسان کوهنوردان سخت کوشی که از دامنه به قله می روند، درجه درجه کوه کمال را فتح کند و به قلۀ انسانیت برسد، همو امروز درجه درجه مستدرج شده و به عمق چاه غفلت و گناه و عادت افتاده!

اویی که قرار بود تحول هماره قرین منشش باشد و لحظه ای از سیر به بلندای نیکی باز نایستد تا امروزش برتر از دیروزش گردد، امروز در وادی عادت و حیرت گم گشته و راه مستقیم تکامل را از یاد برده است، به خاک و گِل دنیا دل باخته و مغرورانه ندای برتری سر می دهد، بیچاره نمی داند که برتری نه در کشف و بسط و ساخت و ساز و زر و زور و تزویر است، نمی داند که عشق به سراب تشنگی را ازدیاد بخشیده و توهم وصال درد فراق را صد چندان می کند، چون فرصتی می یابد از آب شور دریای تعلقات دنیا می چشد و لحظه لحظه تشنه تر می گردد…

پس ای عزیز، اکنون که حس خوش تغییر را می بینی، عطر مدهوش کننده تحول را میبویی، و الحان دلربای آواز چکاوکان را میشنوی، هم صدا با طبیعت و هم دل با او بخوان و ندای تغییر سرده!

بیاندیش که وقتی چوب خشکی، زمینِ سرد بی جانی یا پرندۀ تنیده در سوراخی می تواند از چنین فرصتی بهره برد چرا تو این چنین نباشی که در الست احسنت خالقت را برای بهترین بودن برانگیختی، تویی که وجودت را از روح خدایی گرفته ای و خلیفه الله بر روی زمینی!

ندای یا مقلب القلوب و الابصار را که شنیدی با خود زمزمه کن:

ای دگرگون کنندۀ دل‌ها و دیده‌ها، گرداننده‌ی چرخ روزها و شب‌ها، بهبود بخش روزگاران، حال و کامم را به بهترینِ حال‌ها مبدل نما و نسیم هدایت بی‌حسابت را از روی فضل بر جان غافلم بوَزان و فکر و روحم را تازگی عنایت فرما…

.

۱)اشاره به ابدیت، چرا که در حقیقت نمی‌توان گفت تا زمان خدایی خدا، خدا مطلقا خداست و مطلق خدایی می‌کند.